Home > خرداد 88, روزنوشت > روز چهارم: شنبه شانزدهم خردادماه

روز چهارم: شنبه شانزدهم خردادماه

تیر ۱۲م, ۱۳۸۸

بحث روز در مورد مناظره موسوی و احمدی‌نژاد است. انواع sms‌ها و pm‌های طنز و جدی برایم ارسال می‌شود. اکثریت آنها شامل “من به شما علاقمندم ولی بگم؟ بگم؟” هست. حالا دیگه منم کامل می‌دونم یعنی چی. کلی می‌خندم. مردم هوش زیادی در کاربرد طنز دارند خلاقیتشان هم در استفاده از موقعیت‌ها زیاد است.

با همکاران بحث می‌کنیم. می‌گویند جو به نفع موسوی است. می‌گویم مهندس موسوی از معدود افراد سیاستمداریست که برایش احترام قائلم ولی به عنوان یک فرد بی‌طرف پیش بینی می‌کنم رئیس جمهور فعلی ۴ سال دیگر در مقام خود باقی بماند. در اداره به ظاهر هم شده کمی برایم احترام قائلند خیلی سر به سرم نمی‌گذارند ولی تو دلشون میگن معلوم نیست چی میگه؟ اگر بی‌طرف است چرا انقدر به انتخاب‌شدن دکتر اعتقاد دارد, ولی دلش خوشه هر کدام از نامزدها رای بیاورند احمدی‌نژاد نمی آورد. از چهره همه میشه این جملات را که در دلشون تکرار می‌کنند خواند.

قرار است امشب مناظره کروبی و احمدی‌نژاد برگزار شود. مناظرات جذاب شده و دنبال می‌کنم. و حتا برای دیدنش لحظه شماری می‌کنم غیر از مناظره برنامه تفریحی دیگری هم با توجه به  شلوغی و ترافیک خیابانها، و آشفتگی و خلوتی ذهنم، نمی‌توانم داشته باشم.

ساعت ۱۰:۳۰ بعد از کلی مباحثه انتخاباتی و تیکه پرانی های مختلف در فضای مجازی با دوستان, به جعبه جادویی زل می‌ِنم تا مناظره کروبی شجاع و احمدی‌نژاد باهوش رو ببینم. در طول مناظره فقط می‌خندم، بلند بلند قهقهه می‌زنم.

اینجا چه خبر است؟ شب راحت سرمون رو بالش می‌گذاریم صبح از خواب پا می‌شیم نمیدونیم اطرفمون تو کشورمون (کشورمون؟؟) چه خبره چی میگذره و… راستی نمیدونیم؟؟؟؟

دو نامزد به قدری بهم تیکه می‌اندازند به اندازه چند فیلم کمدی می‌خندم. به خصوص پاسخ‌های صریح و به قولی لری شیخ اصلاحات این نمایش کمدی را برایم جذاب‌تر می‌کند. “من چقدر وقت دارم؟ این چقدر وقت داره!!!!”

با شور و نشاط مردم در خیابان و این مناظرات کمی افسردگی بی دلیلی که این چندوقته سراغم اومده به فراموشی سپردم, هرچند ته دلم هنوز آشوبه.

کل ذهنم شعر شده اونم از نوع حافظ! این خیلی عجیبه به خاطر اینکه من برخلاف ایرانیان  عزیز، حافظ خوان نیستم. (راست میگن دیگه همش ساز مخالف میزنم). ولی وقتی بیش از ۷۰۰ سال پیش از زبان و دل من گفته:

ساقی و مطرب می جمله مهیاست ولی        عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

باید هم این روزها حافظ ذهنم رو پر کرده باشه.

کتاب نمیتونم بخونم فیلم نمیتونم ببینم فقط اینترنت و تراوین. فکرم روی هیچ کار دیگه ای متمرکز نمیشه. دوستام خیلی زیاد شدن.

می‌خوام بخوابم از جلوی آینه عبور میکنم. سفیدی  روی شقیقه‌ها موهام را می‌بینم لبخندی می‌زنم، از همون لبخندهای ژکوندی که وقتی ویراستار دوست‌داشتنی‌ام را بدون دلیل خاصی اذیتش می‌کردم تحویلش می‌دادم، این بار تحویل خودم می‌دهم.

خرداد 88, روزنوشت

  1. No comments yet.
  1. No trackbacks yet.