روز ششم: دوشنبه هجدهم خردادماه
روز خیلی سختیه. کارم زیاد بود. ولی مثل قدیمها دل به کار نمیدم. دلایل زیادی داره…
کمی دلسرد شدم! با ؟ درددل اینترنتی میکنم. خیلی راحت و صریح دردمو بهم میگه منم خودمو میزنم به خنگی مثل همیشه. از بچگی که کتاب های آگاتا کریستی و شرلوک هلمز می خواندم دوست داشتم همیشه خودم را اونجوری که نیستم نشون بدم. همین موجب شده واقعاً تمایز شخصیت حاضر و شخصیت واقعی ام برای خودم هم سخت بشه. خودم هم نمیدونم کی واقعیه کی نمایش…
عجیبه من که با کسی حرف نمی زنم چه طور امروز درددل کردم؟ ؟ کلی نصیحتم کرد. نتیجه حرفهامون من رو به یاد صفحه اول کتاب دوست داشتنیام میرا انداخت. “ما در مربع …. زندگی میکنیم… زیرا همه میدانند بدی در تنهائی خفته است.”
خسته از سرکار برمیگردم. سر میرعماد ترافبک عجیبی است. طرفداران احمدینژاد دارند به سمت مصلا میروند. خیلی زیادند. پیش خودم میگم پیش بینیام درسته. احمدینژاد حتمن رئیس جمهور میشه!
میام خونه فیلم زنجیره انسانی سبز طرفداران موسوی رو میبینم. تعجب میکنم. مگر میشود این همه آدم را بدون دادن پول، خوراک، لباس و … برای یک کار سیاسی جمع کرد؟
شب با ؟ صحبت میکنم. خیلی نگرانه میخواد تو آمریکابره رای بده به من هم تاکید میکنه حتمن باید رای بدی. اون دور دوم سال گذشته هم رفته بوده به هاشمی رای داده.
خیلی فضای ایران روی خارج از کشور تاثیر گذاشته. دوستام که خارجند خیلی هیجان دارند. اینجا هم شو و نشاط عجبیه. همه دارند میگند شانس موسوی بالا رفته. حداقل به دور دوم میکشه. میگن طرفداراش زیاد شده. نمیتونم هنوز تحلیل کنم. منم می بینم طرفداراش خیلی زیاده و شانسش داره زیاد میشه. ولی میگم این اطراف منه! من که از شهرستانها و جاهای دور افتاده خبر ندارم! همه میگویند شتاب نمودار صعود طرفداران موسوی سرعتش غیر قابل باوره. شانس موسوی هم خیلی زیاده!
ولی موقع خواب بهطرز باورنکردنی یک شعار عجیبی تو ذهنم میپیچه: “آمریکا تو چه فکریه ایران پر از بسیجیه”. خوابم نمیبره همش این شعار تو ذهنمه. میرم فیس بوک و استاتوسم رو این شعار میکنم. دوستان شروع میکنند به انتقاد کردن و اتهام زدن. دیگه جواب نمیدم به یاد اذیت کردن ویراستر عزیزم بازهم “لبخند ژکوند” کار خودش رو می کنه…
دیدگاههای تازه