Archive

Archive for the ‘روزنوشت’ Category

تحریم جشنواره

بهمن ۸م, ۱۳۸۸

امروز به اتفاق ع. تصمیم گرفتیم سری به سینما بزنیم تا ببینیم وضعیت تحریم جشنواره چگونه است.

ابتدا ساعت ۳:۳۰ به سینما آزادی رفتیم تا فیلم نه چندان معروف “وقتی لیموها زرد شدند” ساخته محمدرضا وطن دوست را که سال گذشته نیز در جشنواره حضور داشته و امسال در بخش جشنواره جشنواره ها به نمایش در می‌آید, را مورد بررسی قرار دهیم که از تحریم استقبال جالبی صورت پذیرفته  و به غیر سه صندلی (که یکیش ما وسایلمان روی آن گذاشتیم) همه صندلی‌های سالن شهرقصه پر شد.

ساعت ۱۹ امروز نیز به دیدن فیلم “آناهیتا” حمیدنژاد نشستیم که حمایت از تحریم در اینجا نمود بیشتری داشت. سالن شماره یک سینما فلسطین به غیر از یک صندلی (طبیعتاً صندلی که ما کاپشن و کت خود را روی آن گذاشته بودیم) همه آن پر شده بود.

یکی از دوستان نیز که نمایش ویژه “هیچ” را در سالن میلاد دیده بود می گفت: شاید بیشترین حضور در تحریم آنجا بود. عده‌ای ایستاده فیلم را دیدند!

در کل تحریم امسال حرکت بسیار مثبتی بوده است. حداقل آنهائی که چه به دلایل شغلی و چه به دلیل علاقه به سینما در جشنواره حضور می یابند بدون صف‌های طولانی به راحتی بلیط تهیه کرده و به تماشای فیلم مورد نظر خود می‌پردازند.

پ.ن نکته‌ای که به نظر این حقیر می‌رسد این است که در حال حاضر هدف تحریم چه کسی  یا چه چیزی است ؟تحریم سینما یا ارشاد و یا تحریم خود؟ چه گروهی با از رونق افتادن سینما وزدن آخرین ضربات بر این پیکره نیمه جان “سینمای سوخته: این ملک به فروش می‌رسد”،  به اهداف خود می‌رسند؟

بعد از تحریر ۱: متاسفانه هم اکنون در خبرها خواندم جی دی سلینجر نویسنده صاحب سبک و بزرگ آمریکائی که در ایران به دلیل رمان تحسین بر انگیز ناتور دشت مشهور است در سن ۹۱ سالگی درگذشت.

روزنوشت

شرلوک هولمز و واتسون

دی ۱۷م, ۱۳۸۸

شرلوک هولمز و واتسون

تو یکی از ماجراهای شرلوک هولمز بود که با واتسون برای انجام ماموریتی به جای رفته بودند. شب که میشه توی یک صحرا چادری می زنند و می‌خوابند. نیمه شب هولمز به واتسون میگه واتسون، واتسون بیداری؟
واتسون: بله آقای هولمز.
هولمز: واتسون آسمان را نگاه کن چی می بینی؟
واتسون: با دقت نگاه می‌‌کنه میگه… آقای هولمز آسمان مهتابی زیبای آبی.
هولمز: بیشتر دقت کن واتسون.
واتسون: آها ستاره هام می بینیم. دب اکبرم خیلی زیباست.
واتسون بازم دقت کن:  آقاااااااااای هولمز. ستاره دنباله دار هالی رو می‌بینم. دفعه بعد ۷۶ سال دیگه میاد که به عمر من و شما قد نمی‌دهد. عجب شب فراموش نشدنی.
هولمز: واتسون! واتسون! چیز دیگه‌ای نمی‌بینی؟
واتسون غرق فکر شده و با سر نشان می‌دهد نه.
واتسون: آقای هولمز خوشحال می شوم اگر مورد خاصی هست بگوئید.
هولمز: واتسون چادرمون رو دزدیدند!!!!!

وقتی در جامعه نکات بسیار ریز و ساده دیده نمی‌شود شور و هیجان و احساسات به سراغمان می‌آید. وقتی هیجان و احساسات سراغمان می‌آید سرکوب آن بسیار راحت می‌شود. از نظر جامعه شناسان مطالبات هیچ دو جامعه‌ای مثل هم نیست. ما نیز باید در نظر بگیریم با توجه به شرایط جامعه به دنبال مطالباتمان باشیم.
این روزها همه ما واتسون شده‌ایم. به نکاتی دقت می‌کنیم که در ایده‌آل ها قراردارد در حالیکه به ساده‌ترین نکات دقت نمی‌کنیم. شعار می‌دهیم در جلسات سخنرانی‌می‌کنیم و از آسمان زیبا و دیدن هالی هر ۷۶ سال یک‌بار سخن می‌گوئیم  غافل از اینکه چادرمان را دزدیده‌اند. اگر دقت کنیم متوجه می‌شویم مهم‌تر از دیدن  هالی این است که چه جوری می‌ببینیمش!!!!

•    اصلاً یادم نیست این بخش متعلق به کدام یک از ماجراهای اولمز و واتسون است!
•    ولی با توجه به اینکه دو بار آخری که هالی دیده شده در سال‌های ۱۹۱۰ و ۱۹۸۶ است این ماجرا در سال ۱۹۱۰ احتمالاً رخ داده است!!!
•    از این پس یادداشت‌های روزانه و سینما پارادیزو سعی می‌کنند مرتب  به روز شوند.

روزنوشت

انقلاب کوبا

دی ۷م, ۱۳۸۸

دیشب وقتی بی خوابی به سرم زده بود به سراغ کتاب‌هام رفتم و از مجموعه تاریخ جهان کتاب «انقلاب کوبا» را برداشتم و شروع به خواندن کردم…

در همان ابتدای کتاب مطلب جالبی گفته شده بود:

” هرچند عوامل برای انقلاب زمینه فراهم می کنند ولی خود شورش به پا نمی کنند بلکه این مردمند که به پا می‌خیزند. بنابراین، باید حکومتی وجود داشته باشد که علیه آن شورش شود. و این معمولن حکومتی است که مردم آن را سرکوبگر، نا عادلانه، نالایق، یا فاسد می‌دانند. زمانی که فیدل و یارانش راه انقلاب را در پیش گرفتند به نظر می‌رسید که حکومت بر مسند قدرت واجد همه موارد اتهامی است. ریاست این حکومت را رئیس جمهور خودخوانده‌ای بر عهده داشت که از مرتبه نازل گروهبانی ارتش بر‌آمده و به مرد قدرتمند کوبا تبدیل شده بود.

سه هفته قبل از انتخابات کوبا ژنرال فولخنثیو باتیستا ثالدیواررئیس جمهور سابق که بار دیگر نامزد شده بود در رقابتی سه نفره در رده‌ی سوم قرار داشت… در این زمان باتیستا تصمیم گرفت شکست سیاسی خود را به پیروزی‌ای ناگهانی‌ای و خیره کننده تبدیل کند. او بی پرده پوشی با نیروی اسلحه زمام حکومت را به دست گرفت.”

این‌ها رو که خوندم، رفتم خوابیدم …

کتاب انقلاب کوبا نوشته ارل رایس

ترجمه مهدی حقیقت‌خواه

انتشارات ققنوس

روزنوشت

مهدی سحابی درگذشت

آبان ۱۸م, ۱۳۸۸

مهدی سحابی درگذشت!

دقایقی پیش که این خبر راشنیدم به شدت شوکه شده و حزن و اندوهی واقعی سراسر وجودم را فرا گرفت.

بارها در این وبلاگ و یا در گفتار با دوستان عنوان کرده‌ام در جسجوی زمان از دست رفته بیشترین تاثیر فکری را روی زندگی من داشته است و همیشه خود را در این تاثیر به اندازه مارسل پروست مدیون مهدی سحابی نویسنده، نقاش و مترجم بزرگ کشورمان می‌دانم.

بسیار جای تاسف دارد که از امشب فقط می‌توانیم بارون درخت نشین، در جستجوی زمان از دست رفته، مرگ آرتیمو کروز و … را بازخوانی کنیم و دیگر نام دیگری به کارنامه بسیار درخشان مهدی سحابی اضافه نخواهد شد.

مهدی سحابی مترجم بی جانشین، فرهیخته و توانمند کشورمان امشب (یکشنبه ۱۷ آبان) بر اثر سکته قلبی در فرانسه از میان ما رفت ولی همیشه یادش و هنرش در ذهن ما باقی خواهد ماند.

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می‌گذرد

متبرک باد نام تو

روحش شاد و یادش گرامی باد

روزنوشت

روز ششم: دوشنبه هجدهم خردادماه

تیر ۲۵م, ۱۳۸۸

روز خیلی سختیه. کارم زیاد بود. ولی مثل قدیم‌ها دل به کار نمیدم. دلایل زیادی داره…

کمی دلسرد شدم! با ؟ درددل اینترنتی می‌کنم. خیلی راحت و صریح دردمو بهم میگه منم خودمو میزنم به خنگی مثل همیشه. از بچگی که کتاب های آگاتا کریستی و شرلوک هلمز می خواندم دوست داشتم همیشه خودم را اونجوری که نیستم نشون بدم. همین موجب شده واقعاً تمایز شخصیت حاضر و شخصیت واقعی ام برای خودم هم سخت بشه. خودم هم نمیدونم کی واقعیه کی نمایش…

عجیبه من که با کسی حرف نمی زنم چه طور امروز درددل کردم؟  ؟ کلی نصیحتم کرد. نتیجه حرفهامون من رو به یاد صفحه اول کتاب دوست داشتنی‌ام میرا انداخت. “ما در مربع …. زندگی می‌کنیم… زیرا همه می‌دانند بدی در تنهائی خفته است.”

خسته از سرکار بر‌می‌گردم. سر میرعماد ترافبک عجیبی است. طرفداران احمدی‌نژاد دارند به سمت مصلا می‌روند. خیلی زیادند. پیش خودم میگم پیش بینی‌ام درسته. احمدی‌نژاد حتمن رئیس جمهور میشه!

میام خونه فیلم زنجیره انسانی سبز طرفداران موسوی رو می‌بینم. تعجب می‌کنم. مگر می‌شود این همه آدم را بدون دادن پول، خوراک، لباس و … برای یک کار سیاسی جمع کرد؟

شب با ؟ صحبت می‌کنم. خیلی نگرانه میخواد تو آمریکابره رای بده به من هم تاکید می‌کنه حتمن باید رای بدی. اون دور دوم سال گذشته هم رفته بوده به هاشمی رای داده.

خیلی فضای ایران روی خارج از کشور تاثیر گذاشته. دوستام که خارجند خیلی هیجان دارند. اینجا هم شو و نشاط عجبیه. همه دارند میگند شانس موسوی بالا رفته. حداقل به دور دوم میکشه. میگن طرفداراش زیاد شده. نمیتونم هنوز تحلیل کنم. منم می بینم طرفداراش خیلی زیاده و شانسش داره زیاد میشه. ولی میگم این اطراف منه! من که از شهرستان‌ها و جاهای دور افتاده خبر ندارم! همه می‌گویند شتاب نمودار صعود طرفداران موسوی سرعتش غیر قابل باوره. شانس موسوی هم خیلی زیاده!

ولی موقع خواب به‌طرز باورنکردنی یک شعار عجیبی تو ذهنم می‌پیچه: “آمریکا تو چه فکریه ایران پر از بسیجیه”. خوابم نمی‌بره همش این شعار تو ذهنمه. میرم فیس بوک و استاتوسم رو این شعار می‌کنم. دوستان شروع می‌کنند به انتقاد کردن و اتهام زدن. دیگه جواب نمیدم به یاد اذیت کردن ویراستر عزیزم بازهم “لبخند ژکوند” کار خودش رو می کنه…

خرداد 88, روزنوشت

روز پنجم: یکشنبه هفدهم خردادماه

تیر ۱۳م, ۱۳۸۸

سر کار به مناظره کروبی و احمدی‌نژاد می خندیم. به خصوص به جملات کروبی. دوستان نیز مرتب لینک گاف های آماری احمدی نژاد را می فرستند. من نه این لینک ها را می فهمم نه آماری که در تلویزیون رئیس جمهور اعلام کرد. غصه‌ام گرفته چون ننه جون کروبی هم می فهمه من بعد از این همه درس خوندن (کدوم اینهمه درس خوندن؟؟؟؟) اینا رو نمی فهمم. به قول شیخ اصلاحات,  ما اکابر یکی بیاد به من بگه این  نمودارا ها این آمار  این شعارها یعنی چی؟

شب روژینا اومده میگه بریم موسوی بازی! میگم یعنی چی میگه بریم خیابون. دلم نمیاد بگم خیلی خسته‌ام. میریم. کلی بهش خوش میگذره. Akon  با صدای بلند تو پخش ماشین تکرار میکنه :

It’s been so long,
that I haven’t seen your face,
I’m trying to be strong,
but the strength I have is washing away.
it won’t be long,
before I get you by my side,
and just hold you, tease you, squeeze you, tell you what’s been on my mind.
I wanna make up right now na na,
I wanna make up right now na na,
wish we never broke up right now na na,
we need to link up right now na na,
I wanna make up right now na na,
I wanna make up right now na na,
wish we never broke up right now na na,
we need to link up right now na na,

باهاش زمزمه می کنم. با خاطراتی که از این موزیک دارم خوش می‌گذرونم. تو عالم خودم هستم. می بینم یکی داره صدام میزنه: دایی این چیه گوش میدی. آرش بذار! منم سی دی رو عوض می‌کنم.

هنوز مردم ازم می‌پرسن به کی رای میدی فقط لبخند می‌زنم.  از همون لبخندهای معروف ژکوند تحویلشون می‌‌دم.

میام خونه با وحید صحبت می‌کنم. با اینکه آلمان هست ولی اوضاع را بهتر تحلیل می‌کنه. هنوزم میگم دوستی با وحید برام افتخاره. روی تئوری انقلاب تروتسکی صحبت می‌کنیم. نشانه های موجود اون در دهه سوم انقلاب. وحید هم مثل من اعتقاد داره احمدی نژاد رئیس جمهور میشه. اعتقاد داره کروبی با جمع کردن تکنوکرات‌ها میتونه مدعی باشه ولی با شکستی کهشب گذشته در مناظره خورد اونم نمیتونه رای بیاره. میگم کروبی خیلی عجیبه. چهار سال پیش با شعار جامعه فرودست و ۵۰ تومان آمد خوب هم رای آورد ولی امسال بر خلاف چهار سال پیش جامعه روشنفکر رو هدف گرفته. آزادی اندیشه، نظارت استصوابی جامعه باز و …

شب موقع خواب مردم  تو خیابان‌ها  میان تو ذهنم. شور، شوق، هیجان و تکاپوی آنها این بار بسیار عجیب است.

دلم برای تعدادی از دوستان تنگ شده و برای تعدادی تنگ‌تر.

خرداد 88, روزنوشت

روز چهارم: شنبه شانزدهم خردادماه

تیر ۱۲م, ۱۳۸۸

بحث روز در مورد مناظره موسوی و احمدی‌نژاد است. انواع sms‌ها و pm‌های طنز و جدی برایم ارسال می‌شود. اکثریت آنها شامل “من به شما علاقمندم ولی بگم؟ بگم؟” هست. حالا دیگه منم کامل می‌دونم یعنی چی. کلی می‌خندم. مردم هوش زیادی در کاربرد طنز دارند خلاقیتشان هم در استفاده از موقعیت‌ها زیاد است.

با همکاران بحث می‌کنیم. می‌گویند جو به نفع موسوی است. می‌گویم مهندس موسوی از معدود افراد سیاستمداریست که برایش احترام قائلم ولی به عنوان یک فرد بی‌طرف پیش بینی می‌کنم رئیس جمهور فعلی ۴ سال دیگر در مقام خود باقی بماند. در اداره به ظاهر هم شده کمی برایم احترام قائلند خیلی سر به سرم نمی‌گذارند ولی تو دلشون میگن معلوم نیست چی میگه؟ اگر بی‌طرف است چرا انقدر به انتخاب‌شدن دکتر اعتقاد دارد, ولی دلش خوشه هر کدام از نامزدها رای بیاورند احمدی‌نژاد نمی آورد. از چهره همه میشه این جملات را که در دلشون تکرار می‌کنند خواند.

قرار است امشب مناظره کروبی و احمدی‌نژاد برگزار شود. مناظرات جذاب شده و دنبال می‌کنم. و حتا برای دیدنش لحظه شماری می‌کنم غیر از مناظره برنامه تفریحی دیگری هم با توجه به  شلوغی و ترافیک خیابانها، و آشفتگی و خلوتی ذهنم، نمی‌توانم داشته باشم.

ساعت ۱۰:۳۰ بعد از کلی مباحثه انتخاباتی و تیکه پرانی های مختلف در فضای مجازی با دوستان, به جعبه جادویی زل می‌ِنم تا مناظره کروبی شجاع و احمدی‌نژاد باهوش رو ببینم. در طول مناظره فقط می‌خندم، بلند بلند قهقهه می‌زنم.

اینجا چه خبر است؟ شب راحت سرمون رو بالش می‌گذاریم صبح از خواب پا می‌شیم نمیدونیم اطرفمون تو کشورمون (کشورمون؟؟) چه خبره چی میگذره و… راستی نمیدونیم؟؟؟؟

دو نامزد به قدری بهم تیکه می‌اندازند به اندازه چند فیلم کمدی می‌خندم. به خصوص پاسخ‌های صریح و به قولی لری شیخ اصلاحات این نمایش کمدی را برایم جذاب‌تر می‌کند. “من چقدر وقت دارم؟ این چقدر وقت داره!!!!”

با شور و نشاط مردم در خیابان و این مناظرات کمی افسردگی بی دلیلی که این چندوقته سراغم اومده به فراموشی سپردم, هرچند ته دلم هنوز آشوبه.

کل ذهنم شعر شده اونم از نوع حافظ! این خیلی عجیبه به خاطر اینکه من برخلاف ایرانیان  عزیز، حافظ خوان نیستم. (راست میگن دیگه همش ساز مخالف میزنم). ولی وقتی بیش از ۷۰۰ سال پیش از زبان و دل من گفته:

ساقی و مطرب می جمله مهیاست ولی        عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

باید هم این روزها حافظ ذهنم رو پر کرده باشه.

کتاب نمیتونم بخونم فیلم نمیتونم ببینم فقط اینترنت و تراوین. فکرم روی هیچ کار دیگه ای متمرکز نمیشه. دوستام خیلی زیاد شدن.

می‌خوام بخوابم از جلوی آینه عبور میکنم. سفیدی  روی شقیقه‌ها موهام را می‌بینم لبخندی می‌زنم، از همون لبخندهای ژکوندی که وقتی ویراستار دوست‌داشتنی‌ام را بدون دلیل خاصی اذیتش می‌کردم تحویلش می‌دادم، این بار تحویل خودم می‌دهم.

خرداد 88, روزنوشت

روز سوم: جمعه پانزدهم خرداد

تیر ۱۱م, ۱۳۸۸

جمعه روز بدیه! همه جا سیاسی شده. اینترنت، دوستان خیابان‌ها همه جا. خودم رو دور از مردم می‌بینم. مثل زمان‌هایی شدم که مسابقه فوتبالی هست و من چون نتیجه اش برام مهم نیست دنبال نمی‌کنم. از اینکه مثل مردم فکر نمی کنم خوشحالم احساس می‌کنم بازیچه نیستم ولی از اینکه خارج از اونهام ناراحت. همه منتظر عکس‌العمل هاشمی در قبال اتهامات احمدی‌نژاد هستند. خبر خاصی نیست. شب روژینا میاد میگه دایی بریم بگردیم. می‌برمش. کلی بهش خوش میگذره مردم تو خیابون‌ها هستند نیروی انتظامی هم هیچ کاریشون نداره. جوونها میگن داریم مزه آزادی و دموکراسی را می چشیم. راستی آزادی مگه طعم و مزه هم داره؟؟؟

در رای گیری Facebook که به نظر شما چه کسی رئیس جمهور می‌شود  به احمدی‌نژاد رای دادم. همه به من تاختنند به‌خصوص ؟ و ؟. میگن عقده اینون داری که خودتو متفاوت نشون بدی! میخوای همش ساز مخالف بزنی. نصفش رو فکر کنم راست میگن. همش مخالف همه هستم  ولی این مخالفت از عقده اینکه می خوام خودمو نشون بدم یا اینکه مثل همه فکر نمی‌کنم! نمیدونم کدومش است و جریان فکری مخالفم چیه. ضمن اینکه من نگفتم طرفدار کی هستم یک مسابقه پیش بینی بوده من هم نظر خودم را دادم نمیدونم مستوجب این همه انتقاد هستم یا نه!

علاقه شدیدی به گوش دادن موزیک با هدفن پیدا کردم. حس نوستالژیک هم پیدا کردم. ترانه‌های که باهاشون خاطره دارم رو چند بار گوش می‌دهم. نمیدونم تو این چند روزه چرا اینقدر متحول شدم! آرامش فکری عجیبی در این بل بشوی انتخاباتی دارم. برای همه از مزایای دموکراسی، جامعه مدنی، تحول و … صحبت می‌‌کنم در حالیکه از درون حس دیگری دارم. خودم هم می‌دانم در این موارد اقیانوسی به عمق یک سانتی متر هستم. فقط حرف می‌زنم بدون پشتوانه!

خرداد 88, روزنوشت

روز دوم: پنجشنبه چهاردهم خرداد

تیر ۸م, ۱۳۸۸

پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۴

روز تعطیل است. وقتم رو با فیلم سریال می‌گذرانم. حوصله بحث سیاسی ندارم. فضای سیاسی روی من تاثیر نگذاشته. شب با بچه قرار می‌گذاریم و میریم تکسین، به یاد قدیم‌ها. مسئول تکسین عجب حافظه‌ای دارد. کامل مرا به خاطر می‌آورد و خیلی تحویلم می‌گیرد. همون موقع خاطراتم رو با ؟ و سایر بچه‌های اونموقع مرور می‌کنم. الان هر کدام یک جای دنیا هستند. شیرینی خاطراتش لذت عجیب و حس بسیار خوبی در وجودم پدید می‌آورد. بعد از شام میریم اتوبان گردی و گوش دادن Akon. کلی می‌چرخیم میریم سمت لواسان و راه برگشت از جاده قدیم برمی‌گردیم. اونجا هم بازهم خاطرات به سراغم می‌آید. عجیب است گذران عمر رو باور نمی‌کنم. همیشه به دوستای قدیمی‌تر می‌گفتم کی میشه ما هم خاطره داشته باشیم!  حال هر جا که میروم برایم خاطرات مرور می‌شود. خوبیش اینه همه از نوع خاطرات شیرین هستند… بچه ها رو نیاوران پیاده می‌کنم. به عمد از تجریش بر می‌گردم می خوام ببینم چه خبر است. خیابان بسته است. همه یک علامت سبز دارند. صدای انواع موزیک می‌آید مردم خیلی خوشحالند. ترافیک عجیبی است. هر کی به من که تنها در ماشین نشسته ام می‌رسد می‌پرسد کدام طرفی هستی فقط لبخند میزنم. دو دختر خانم میان سواره ماشین من می‌شوند اول شوکه میشم بعد تعجب می‌کنم ولی بعد از لحظاتی که به خودم میام میگم چه کمکی از دستم بر میاد؟ میگند تنهائی خوش نمیگذاره اومدیم باهم باشیم. میگم من عجله دارم، کار دارم خلاصه با کلی حیله و کلک  و زبان بازی از ماشین میندازمشون پائین. عجب دنیائیه.

جو عجیبیه! همه دارند شعار میدن. رو ماشینشون نوشتند بگم؟… بگم؟ دو زاریم دیر می افته یعنی چی! حسودیم میشه من جزو هیچ گروهی نیستم. دوست داشتم به جریان موافق یا مخالف تعلق داشتم. بحث کنم جواب بدم بخندم و…  بعد از دوساعت و نیم وقت گذرانی، ترافیک مسیر باز می‌شود و منزل می روم. می گویند امشب مناظره موسوی و رضائی بوده و خیلی جذاب نبوده. می‌خوام بخوابم ولی تصویر مردم تجریش از ذهنم خارج نمیشه. خیلی فضای جالبی بود.

ادامه دارد…

خرداد 88, روزنوشت

روز اول: چهارشنبه سیزدهم خرداد

تیر ۷م, ۱۳۸۸

چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۳

همه صحبت از مناظره شب گذشته کروبی با رضائی می‌کنند. نظر همه این بود که بی هیجان بوده و بیشتر شبیه مصاحبه‌های شعاری بود. به مطالعات سیاسی علاقه دارم اخبار هم به‌طور کامل دنبال می‌کنم، ولی سیاسی نیستم. سیاست شبیه پازل‌های دوران کودکیم است که  دوست دارم با قراردادن قطعات در کنارهم درستشان کنم. به بچه‌ها می‌گویم حیف است ورزش امشبمون رو به‌خاطر مناظره موسوی و احمدی‌نژاد کنسل کنیم. میریم زمین تا بازی کنیم. ساعت ۹:۲۳ شب است. مسئول زمین می‌گوید نمی‌توانید وارد شوید! دلیل را جویا می‌شویم می‌گوید دو هفته است پول زمین را نداده‌اید زمین را دادیم یک گروه دیگر. حالا هرچی دلیل و برهان بیاوریم پول نقد بدهیم تاثیری ندارد و یک لشگر ماشین همه دور می‌زنیم به طرف منزل و نخود نخود. ساعت ۱۰:۰۰منزل هستم. کمی به سایت‌ها و به‌خصوص facebook میرم کامنت می‌گذارم، تست می‌زنم و دوستانی که عکس‌هاشون رو سبز کردند مسخره می‌کنم. ساعت ۱۰:۳۰ میزنم کانل ۳ مناظره رو نگاه کنم. احمدی‌نژاد که شروع‌می‌کنه به حرف زدن میگم تمام شد طبق رسم قبلی ۴ سال دیگه موندگار شد. ولی تا میرحسین شروع می‌کنه به حرف زدن یاد سال ۷۵-۷۶ زمان دانشجوئی می‌افتم. چقدر فعالیت می‌کردیم. هنوز خاتمی رو کامل نمی‌شناختیم به اتفاق بچه‌های شاخه فرهنگی … به ملاقات میرحسین رفتیم. با همین لهجه و “چیز و به اصطلاح” از خاتمی تعریف ‌می‌کرد. می‌گفت خودم تصمیم داشتم وارد شوم ولی همین کار فرهنگی را انجام می‌دهم. خاطرات اون زمان چه زود گذشت و در چند ثانیه در ذهنم مرور شد… میر حسین به احمدی‌نژاد اتهام می‌زد و احمدنژاد به سران نظام. مناظره جالبی بود ولی خیلی حوصله نداشتم. تصمیم به رای دادن ندارم همشونم حرفهاشون رو شنیدم. به محض اتمام سایت‌ها را مرور کردم دیدم هرکدام از دید خود یک نفر را برنده مناظره کرده‌اند. تصمیم به رای دادن ندارم هرچند در دو مطلب برای دو جای مختلف رای دادن را تنها راه چاره دانستم. فردا تعطیل است. کلی برنامه دارم الان برای من انتخاب رستورانی که فردا می‌خواهم نهار بخورم (تنهام) از انتخابات مهم‌تر است.

خرداد 88, روزنوشت